«کانیمانگا» را جا نیاندازیم! فیلم جنگی خوبی که مثل «عقابها» سالها روی پرده سینما بود و رویگری را در آن با نقش خلبان عراقی به یاد میآوریم. اینفیلم دوبله شد و رویگری در آن، دیالوگهای کوتاه عربی خود را خودش پشت میکروفن گفت و در لحظاتی از فیلم موجب لبخندزدن مخاطب در اینفیلم جدی و حماسی میشد.
دروغ دیگر میزان کشتههای اغتشاشات بود که ۱۲ هزار تن اعلام شد! اینحجم از دروغگویی برای شبکههایی مثل BBC و یورونیوز هم قفل بود و همه متعجب ماندند! البته مخاطب عاقل و کسی که رسانه و کلکهایش را بشناسد، بهطور طبیعی تعجب نمیکرد ولی خب، گاهی حرکات عجولانه یهود برای دشمنی با اسلام کار دستش داده و موجب شکلگیری چنینسوتیهایی شده است...
فرصت خوبی بود. با آجر و سنگ شروع به مقابله کردیم. در حملات خیابانی گاه به جلو و گاه به عقب کشیده میشدیم. در این بین پسر جوانی که کت و شلوار مشکی ولی خاکآلود به تن داشت و شعار میداد، ناگهان تیری به دهانش خورد و از پشت گردنش خارج شد. دهانش پر خون شد و به زمین افتاد. به طرف او دویدیم و به کنار خیابان کشیدیمش.
از دهه ۱۹۸۰ به بعد بود که پس از موفقیت مدونا در کسب شهرت، دیگر ضرورتی نداشت فرد سلبریتی از رسوایی جلوگیری کند یا بکوشد تصویر مثبتی از خود به جا بگذارد و آن را حفظ کند تا سلبریتی موفقی باشد. به اینترتیب، موضوع دیگر صرفاً سلبریتیبودن بود نه سلبریتی خوب با بد بودن.
من تاثرات قلبی خود را نمیتوانم اظهار کنم. قلب من در فشار است. ... ملت ایران را از سگ های آمریکا پست تر کردند. اگر کسی سگ آمریکایی را زیر بگیرد، بازخواست از او می کنند. لکن اگر شاه ایران یک سگ آمریکایی را زیر بگیرد بازخواست می کنند...
از امام رضا(ع) روایت شده که فرمود: هر امامی عهدی بر گردش دوستان و شیعیانش دارد و از جمله (شرایط) وفای به عهد، زیارت قبورشان است. هر کس با رغبت و میل به زیارتشان رود و آنچه را آنان (پیشوایان دین«ع») بدان میل داشته اند، تصدیق نماید، امامانش شفیعان او در روز رستاخیز خواهند بود.
به گواه دوستان و همرزمانش، نذیر همیشه میگفت حزب توده خطرناکترین گرایش چپ در ایران است و چریکهای فدایی خلق و دیگر چپها آنقدرها که حزب توده خطرناک است، خطرناک نیستند. در برههای که از آن صحبت میکنیم، ۷۳ تا ۷۴ گروه چپ در ایران فعالیت میکردند.
سپبهد رحیمی فرماندار نظامی تهران در مصاحبهای که پس از دستگیری با خبرنگار روزنامه اطلاعات داشت، در پاسخ به اینسوال که چرا به پیام امام خمینی (ره) مبنی بر پیوستن امرای ارتش به مردم، بیتوجهی کرده، گفت: «من سرباز بودم و سوگند خورده بودم. ضمناً به این انقلاب هم بیاعتقاد نبودم و مطئنم ایران از این به بعد پیشرفت خواهد کرد.»
آدم وقتی به این جسد نگاه میکرد بدنش میلرزید، بینی و گوشها را بریده و از نخی رد کرده بودند و مانند گردنبند به گردن جنازه انداخته بودند، بعد دستهایش را به پشت گردنش بسته و سنگی را روی سرش گذاشته بودند، کاغذی هم بر روی سینهاش بود که در آن نوشته شده بود: "این سزای کسی است که از انقلاب و رژیم خمینی دفاع کند و سزای کسی است که عکس خمینی در خانهاش دارد."
پیامبر اسلام (ص) هم برای رسیدن به قدس باید از ۷ مانع یا بهتعبیری خاکریز عبور میکرد: یهودیان بنیقریظه، یهودیان بنیقینقاع، یهودیان بنینضیر، یهودیان خیبر، تبوک، موته و قدس. سه مانع اول در مدینه بودند و یهودیان مستقر در اینخاکریزها هرکدام در زمانی مشخص با پیامبر جنگ کردند.
دباغ ۱۶ روز شکنجههای شدید را تحمل کرد و مطلب قابل توجه و مهمی را لو نداد. به همیندلیل نیروهای ساواک دخترش رضوانه را که بهتازگی عقد کرده بود، به کمیته مشترک ضد خرابکاری و نزد او آوردند تا تحت فشار قرار گیرد. حجاب را هم از سر هر دو گرفتند تا جنگ روانی بیشتری را به روح و روانشان تحمیل کنند. در نتیجه دباغ و دخترش با پتوهای زبر سربازی حفظ حجاب میکردند که همینمساله توسط بازجویان و شکنجهگران ساواکی مورد تمسخر قرار میگرفت و مادر و دختر را با لفظ «مادر پتویی! دختر پتویی» خطاب میکردند.
شاید همینرفتارهای هارونالرشید بوده که باعت شده حبیب لوی بهعنوان یکتاریخنگار یهودی از او به تعریف و تمجید بپردازد و زمان حکومت او را با دوران حضرت سلیمان (ع) به عنوان پادشاه یهود مقایسه کند. او در تاریخنگاریاش آزادی مسیحیان برای زیارت قبر مسیح (ع) را بهخاطر یکیهودی دانسته که وابسته امپراتوری روم و هارون الرشید شد.
هنر فرماندهی حاجاحمد که در اینفیلم هم تصویر شده، در مهربانی و صبر و حوصلهاش خلاصه میشود که بهجای حذف نگاه دولتی و در مواقعی سنگانداز، با مهربانی آننگاه را در خود حل کرده و اجازه میدهد پس از پیداکردن موقعیت صحیح، نگاه دولتی هم مشغول خدمترسانی و طراحی برای تخلیه مجروحان شود.
روزی دو بار هم بیشتر اجازه نمیدادند که به دستشویی بروم. در اینفرصت کاسه ادرار را به دستشویی برده خالی میکردم. یکبار در همیندفعات که کاسه را با خود به روی زمین میکشیدم، ادرار لب پَر شد و مقداری از آن روی زمین راهرو ریخت که نگهبان آمد و بقیه آن را روی سرم خالی کرد. یکدفعه جا خوردم. آنقدر کارش زننده و غیرقابل تحمل بود که نمیدانستم گریه کنم یا فریاد بزنم، بغض بدجور گلویم را میفشرد.
«ارزش عاطفی» فیلمی معمولی و نه چندان ویژه است که شاید تحسین منتقدان از آن، بهخاطر پرداخت شخصیتها، برخی کادرها و قاببندیها و شخصیتبخشی به منزل خانواده درون قصه باشد. در انتهای داستان هم که میشود حدسش زد، آدمهای قصه به اینباور میرسند که چهقدر به یکدیگر نیاز دارند و ارزش احساساتشان بالاست.
در طرف مقابل، غول مرحله آخر یعنی آن جن بزرگتر (همان برادر جن مونث) مرتب قدرتمندتر میشود و شکستدادنش در نظر دیگران غیرممکنتر؛ و در اینطرف هم که شخصیتها و مخاطب فیلم حضور دارند، عزم و اراده نابودی دشمن بیشتر و بیشتر میشود. آخر فیلم هم که مشخص است! جن بزرگ توسط همینقاتلها و آدمهای مزخرف جامعه آمریکا از بین میرود و خانمدکتر باستانشناس هم از زیر پوسته سیاه جن مونث بیرون میآید و در آغوش تکاور آمریکایی جا میگیرد.